تبليغاتX
پشت پرچین انتظار

گل زيباي گلستان

گل سرخي كه قشنگ است

چو شقايق به بيابان

دل من باغ بزرگي است

به اندازة يك دشت

دشتي كه وسيع است

به بزرگي بيابان

كه درآن جاي تو باشد

تو دراين باغ مرادي

من بي مايه مريدم

بخدا جز تو گل من

به دلم هيچ نكارم

به دلم جز گل رويت

گل ديگري نباشد

گل زيباي گلستان

گل سرخي كه قشنگ است

چو شقايق به بيابان
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:10 |

دلم لبريز حرف است و نمي دانم چه گويم

در اين واپس شبي تاريك

ندارد هم حسابي شعله شمعي

كه مي سوزد كنارم

چو فانوسي كه سوسو ميكند ترسم

كه خاموشش كند باد

در اين دشتي كه مردي هم ندارد

دل بشكسته اي باشد كنارم

كه ميگويد غمش را :

مگر اينجا كجا باشد

كه جغدان حمله ور گشتند

غرورم را شكستند

براي من عقابي تيز چنگال

چه ننگين است بيگانه

بيايد خانه اي سازد برايم

كند چون جيفه دشتي آشيانم

چه پردرد است اين دل

چه پر خون است اين دل

كه ميگويد غمش را

نمي فهمد كلامش كس

دراين واپس شبي تاريك

به اين صحرا به اين دريا

به اين وادي به اين گرداب

به اين موجي كه ميخيزد

زطوفانهاي بي پروا

منم تنهاترين فرياد

كه مي آيد ز حلقومش نفيرم

دراين واپس شبي تاريك

كه بر دارش نمودند

ملخهايي كه مي آيند

ز راهي كج

كه ختمش مي شود مرداب

در اين واپس شبي تاريك

دلم لبريز حرف است و نمي دانم چه گويم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:10 |

مــكن در فـكرت  اي شمع تماشايي

نباشد شب به محفل چون تو شهلايي

مــبادا بــشنوم مــن اي گــل  نازم

شدي غـره بـر اين بلبل كه رعــنايي

 

در اين مجلس تو بشنو آخرين شعري

كه مـي خوانـم بـرايت از دل  سـردم

نمي گويم فـراموشت  نـخواهم  كـرد

كه فردا  چون روم من بر   نمي گردم

 

 

تو بـشنو آخرين حـرفي كـه  ميگويد

بــرايت  از  ســر هذيان زبـان  مــن

كه مــي دانم نـمي خوا ني تو اشعارم

گذشـت از اين دل سنگـت  زمان من

 

رهايـت مـي كـنم هـرچـند ناشـادم

خــــداحافظ تو اي نا مـهربان مــن

حــلالت مـي كنم بـا آنـكه  دلتنگم

فــداي خـاك  پـايت  بـاد جـان من

 

در ايــن مــحفل نخواهم آمد و ديگر

نــخواهم گـفت من هم  عاشقي دانم

ولــي ايـن را بــدان اي  نازنين مـن

كه خواهد سوخت‌از مهرت دل وجانم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:9 |

بگفتنـدم كـه ايـن مـضمون شـعرت

نـشان از نـرگـــس شــهلا  نـــدارد

بــراي مــا جـــوانــان  مـــــعاصر

قـــديـمي بــاشـدو مــعني  نــدارد

 

بگفتنـدم كـه امــــروزه تمام اسـت

زمــان ايــن غـم و دلــهاي پرخون

نــباشد جــا در ايــن دلــــها براي

نـــسيم و بـاد سـاحل بــيد مجنون

 

بگفتنـدم كـه شـيرين در دل  سنگ

شــده مــدفون  نـخواهد زد  جـوانه

صــداي تــيــشة فــرهاد  شــــبها

نــيايد  ديــگـر از جــور   زمــانــه

 

 

بگفتنـدم بـه جـاي سوسـن و  يـاس

بـه جـاي نرگس و شـب بـوي رعـنا

كـنم در شـعرخـود از خاروخس يـاد

فــرامــوشم  شــود گـلهاي  ز يـبـا

 

در ايــن گلـخن مـكن يادي ز  گلها

كــه يــاد گــل دگــر زيــبا  نباشد

مــگو از مــاتم شــبــهـاي مـجنون

در ايــن دنـيـا دگــر لــيــلا  نباشد

 

در ايــن دلــهاي بــي درد هـوسباز

دگــر بــلبل نــماد عـاشقي   نيست

بــه ســوي چـهرة شـيداي مسكين

نـگــــاه دلــنــواز صـادقي  نـيست

 

نــمـيـدانـم خـدايا  بـا كـه گـــويم

غـــم پــنـهـان هــجـر و زخـمة باز

بــه هــر سـومـن نگه كردم  خـدايا

بـه جـز تــو مــن نديدم  محرم  راز

 

 

 

كــنــار ايــن  هــنـرمـندان  امـروز

هــزاران نــغـمـه ها بـيهوده  خوانند

بــه گــوش ايــن هـنرمندان  مغرور

صــداي آن  زغــنــها  دلـــنــوازند

 

تــو مــظـلــومي چرا بلبل هـميشه

دلــم ســوزد ازايــن غـربت بـرايت

گــلت را پــرپــرش كردند و بـردند

قــفس را كـــرده اند آخــر  سرايت

 

بــه تــو بــرچسب بي مهري نهادند

تــو بـلبل گـر چـه محنتها  كشيدي

تــورا حــالا دگـــر عـــاشق  ندانند

اگــرچــه جــور گــلها را كـشيدي

 

اگــر  مــضـمون  اشعارم قديم است

ولــي ســوزي نــهان بـاشد درونش

بـه مـتـنش  گريه هاكردم به سختي

اگـــر چـــه خـنده ميكردم  برونش

 

 

 

بـس اسـت ديـگر  سـخن كوتاه بايد

اگــر  چــه دل كــند تـنگي  برايت

كـــلامم را در  ايــنجا خــتم كردم

ولـــي از مــن تـو بشنو اين حكايت

 

سـحر پــروانـه اي  گـفتا به  شمعي

تـو مــي سـوزي ولي با خود پرستي

مــسوزان  ايــنچنين  پـروانـه ات را

كــه نـامت  مي برند آخر  به  زشتي

 

تـو اي نا مـهربان با  مـن  چه كردي

مــرا  آواره اي بــيــخانه  كــــردي

به چـــشمانت قـسم تا چشم ديدت

بــه  تــنهايي مـــرا ديــوانه  كردي

 

ســـرودم از غــم دل چـــار پـــاره

بــه اوزان دوبـيتي هــاي  مـــعمول

اگـــر چــه قـافيه اقوا گشت  ايـنجا

مــفـاعيلن مــفـاعيلن مـــفــاعـيل
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:8 |

چـه زيـبا بـود آن روزي كــه من ديدم

لــبانت هــمچو زيبا غـنچه اي  وا شـد

كــه گــويا در مــيان چــهرة  سـردت

در آن ظلمت به شب خورشيد پيدا  شد

 

چــو لــبخندت بــه گرماي بهاران بـود

نــديــدي بــارش ايـن  ديـدگان  مـن

بــسان سـيل تـلاطم اشك دل  ريـخت

بــه روي چــهرة زرد  ازخــزان  مـــن

 

دل و دينم به يغماي دوچــشمت رفـت

نگاهي بر  مـن مسكين چــو افــكندي

ز خـجلت هـر دو چـشمم بـر زمين بود

نــمي دانم چــرا بـر مـن نـظر كـردي

 

در آن ســجادة خــوش  بــوي محرابم

غــمم را بـا  خداي خــويش مي گفتم

ولــي اكــنون خـراباتست  جــاي مـن

بــبين اي سنگ دل مـن تا   كجا رفتم

 

زمــاني بــود دلــخوش بــه اين  بودم

كه مـي ديدم تورا درخــواب شــيرينم

ولــي اكــنون نــمي دانم چــرا ديـگر

تــو را در خواب و  رؤيـا  هم نمي بينم

 

دلا در حــسرت رويــت كـه  ماهم بود

نـمي داني چه شبها بــي تو سر كـردم

بـه دور از چــشم غـمازت در اين شبها

بــه يادت شــعر شــيدا را ز بــر كردم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:8 |

دوش محفل اشك‌ريزان گشته بود

ديـده  گريان‌دل پريشان‌گشته بود

 

كــلبة مـا در ســكوتي  مـرگــبار

هـمنشين با بـي نوايان‌گـشته بـود

 

وصـل يـارم آنـچنان شـوري نـهاد

در تنم گويي‌كه او جان گشته بـود

 

گر چه  گـردابي شـده دريـاي غم

دل درآن ايمن ز طوفان  گشته بود

 

ايـن دل از فـرط ملالـت  در  نبرد

با مني  تنها به مـيدان گـشته بـود

 

بي كسي درديست بي درمان  مـرا

درد را گو چون طبيبان گشته بـود

 

ماه خـود را چـون نـديـدم در  برم

ديدمـش او با رقـيبان گـشته بـود

 

بـس كه آن گل عشوه ها آغاز كرد

بـلبل مـسكين خروشان گشته بود

 

دان كه شيدا دامنش تر شد زعشق

گرچه او فارغ ز دامـان گـشته بـود
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:3 |

شـود آيـا تــو مـرا بـاز  بـــخواني

بـه كـناري بـبري جـــان بـستاني

 

تـو هـمان سـرو  بلندي كه برم بود

بـه دلـم عـشق دمـيدي و  جـواني

 

تو سفر كردة مــن باش و  زكـويت

خــبري نامـد وهـيچ از تـو نـشاني

 

گر نديدت دل من در همه عـمرش

دل بـخواهد كـه تو صد سال بماني

 

كـفنم  بــستر گــلهاست نـشانش

سـر دفـنم چـو بـيايي تـو زمــاني

 

گفته (شيدا) به كـلامش كه  خدايا

شــود آيا تـو مــرا  بـاز بـــخواني
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:2 |

تو رفتي ونديدي‌در غمت هرگـوشه و هر دم

كه با چشمان اشك آلوده شبهاگريه ميكردم

 

بر اين زخمي‌كه ازجورش زمانه بر دل‌من زد

تو تـنها مـرهمي بـودي بـراي قلب پر دردم

 

كـجا رفتي كه از دوريت بهار دل خزاني شد

امـيدي نيست براي اين دل يخ بستة سردم

 

بـرايت گريه خواهم كرد اگر در محبس دنيا

نـبود اين گريه ام حتماً ز غم جانانه ميمردم

 

در اين ظلماني مطلق كه آنرا زندگي خوانند

من آن شبگرد تنهايم كه  دنبال تو  ميگردم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:2 |

در ايـن ميخانه من بي تاب مي نوشم

چنين مـي از غم احـباب مـي نـوشم

 

فـراقـت زهـر تـلخي شـد به كام دل

ببين اين را چه من بي تاب مي نوشم

 

به بيداري اگر يك جرعه وصلي نيست

همان يك جرعه را درخواب مي نوشم

 

عـطش بر دل فـشار آرد ملالي نيست

كـه از چـشمت شـراب ناب مي نوشم

 

خـيالت را چــنان مــن بـاورش دارم

كـه گـويا از سـرابي آب مـي نـوشـم

 

دگـر بـازآ كـه از شــلّال  گـيسويـت

مـن آب از چـشمة مـهتاب مي نوشم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:2 |

كـجا رفـتي غـم شـبهاي تار من

تـمام هـستي و دار و نـدار  مـن

 

كـجا رفـتي تـو اي رود خروشانم

كـه بي تو از عطش رفته قرار من

 

كدامين‌سوي تابيدي تو اي‌مهتاب

كه بي تو چون‌شبي‌شدروزگار من

 

فـداي چشم خندانت تو اي باران

تـسلي بخش دشت گـريه زار من

 

مـلالي از خزانم نيست بـعد از تو

كـه خـشكيده تمام  شاخسار من

 

زمستان است‌و‌سرما مي‌كند بيداد

كـجا جـويم تـو را اي نو بهار من

 

شدم خاكستري بر باد و هرگوشه

فتاده بر زمين خاشاك وخـار من

 

از آتش خانة دوزخ گريزي نيست

اگـر يـادت نـباشد در كـنار مـن

 

اگـر  روزي مـنم قـصد سفركردم

خـدايا يـاد او كـن ره سـپار  من
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:1 |

چه مي شد گر تو را من باز مي ديدم

دمـي امشب تو را دمـساز  مـي ديدم

 

چه مي شـد از وراي شـيشه هاي غم

تــو را يـكباره ديـگر بـاز مـي ديـدم

 

چه گويم من تورا دردل چه‌مـي بينم

كـه بـر كـويت هـمه دلباز  مي ديدم

 

تو اي تك‌كهكشان‌عشق هستي بخش

تـو را يـك آسـمان پـروازمــي ديدم

 

به غـنچه قبل از آنكه گل بگيرد بوي

تـو را بـر گـل گـلاب انداز  مي ديدم

 

و آن لحظه‌كه چون يك‌غنچه‌روئيدي

تـو را چـون  يك كبوتر ناز مي ديدم

 

به مـحرابت عـبادت چون بپا مي شد

نياز مـن تـو را چـون راز مــي ديدم

 

مـيان لالـه هـاي  دشـت احــساسم

تــو را چــون نـغمة آواز مـي ديـدم

 

وراي وصـل سرسبزت به دل افسوس

فـراقت را مــن از آغــاز  مـي ديـدم

 

بـه صبحي بعد از اين شبهاي ظلماني

چه مي شد گر تو را من باز مي ديدم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:1 |

دوش مـــرا وعــدة ديــدار  تــو دادند

دعــوت وصــلي  به هــوادارتــو دادند

 

تــشنه لـبي بــودم و چـون آب حياتي

از لـــب آن چـشمة  بـيـدار تـو  دادند

 

من كـه چـو مـخمور نگاهت شده بودم

جـــام شـرابي بـــه وفـادار تــو دادند

 

مي رســد از دور به مـــن نامة وصلت

وصل رخت مـژده به اين يــار تو دادند

 

ديــدةمــن گـريه همي كرد و ندانست

عــشق مــرا شــهرة بـازار  تــو  دادند

 

مـن چــه شـكايت كـنم از جور رقيبان

گــردن مــن را بـه ســر دار تـو دادند

 

دعـوت و آن  مژده و آن وعده چو بودند

جـرعه دوايــي كـه  بـه بيمار تو  دادند
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:0 |

از گريه هاي هـر شبم  چون من هميشه دم زنم

ترسم بـفهمد يار  من در حـال شـكوه  كــردنم

 

افتاده اي مسكين شدم بيچاره اي  بي دين شدم

آواره اي غمگين شدم چون عـاشقان بـر سر زنم

 

 

يادي كنم برجان قسم چون‌گـريه را سرمي دهم

از بـهر هـجرت در دلم سـيلاب بـر پا  مـي كنم

 

ديـگر نـباشد بـلبلي مــــهرت نـبرد از او دلـي

در باغ چـون تنها گــلي تـرسم  بـگيري  دامنم

 

اي دام دل آن خــال تو وي طالـعم هم فـال تو

سنگي ترين دل مال‌ تو اي داد ازآن جورت صنم

 

ساغر نشد لـبريز آن شـربت  كه مي سازد تـوان

من هم كه هستم بي نشان‌دستي بكش‌براين تنم

 

لــيلا تـويي مجنون منم ، عـذرا تويي وامق منم

شـيرين تويي خسرو منم عاشق ترين شيدا  منم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:0 |

شدم من گر چه بي مرهم فراموشت نخواهم كرد

چـنان شـيداي بي همدم فراموشت نخواهم كرد

 

اگر گـلبرگ  ذهـنم ر ا بـه طـوفاني دهم  بر باد

به حــجم قــطرة شـبنم فراموشت نخواهم كرد

 

 

مرا گـر سلطنت بـخشند و هستي را كنند ملكم

دهــندم گــر هـمه عالم فراموشت نخواهم كرد

 

وگـــر دنيا دهـــندم تا فـراموشت كنم يك دم

به‌چشمانت قسم يك دم فراموشت  نخواهم كرد

 

به نــامردي اگـر هــم آسمان تنگي كـند با من

گــدايي مــي كنم با غم  فراموشت نخواهم كرد

 

اگــر در عــالم لاهـوت به يـكباره شــوم محرم

به جان هــستي آدم  فــراموشت  نـخواهم كرد

 

از ايــن وادي به شـيدايي اگــر چه رفته اي اما

بــدان چــون بندة دردم فراموشت نخواهم كرد

 

بــه پايت مي نـشينم تا  ابد  هـر چند مي داني

كه مـن تا روز محشر هم  فراموشت نخواهم كرد
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:0 |

فغان كن‌دل از آن روزي كه او از دل بريدت

كمر قـائم  نـخواهي شد‌ دگر از غم خميدت

 

من از روز ازل وصـلي نديدم در تو اي عشق

گـمان دارم  خـــداوند از جـدايي آفـريدت

 

مــزن فـرهاد عاشق  تيشه ات را بر دل كوه

كه شـيرين مي شنيد امادل سنگش نديدت

 

چـرا يـوسف  فــراموشت محبت شد زماني

زلــيخا چـون به آغـوش  وفا در بر كشيدت

 

چـو ديدم آب دريا زد به ساحل موج  شلاق

هـمين‌گفتم‌كه مجنون‌خشم ليلايي رسيدت

 

بگو اي دل به شيدا بعد عمري زحمت ورنج

چه شد دنيا رهايت كـرد ومرگ آمدگزيدت
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 13:59 |

از اين دلخستة عالم مـگر ديـدي  جـفايي تـو

كه از او ميكني دوري بگو امـشب كـجايي تـو

 

دلم هم، بارِ غربت را به هر سو ميكشد با  خود

در اين غربت براي مـن صـداي  آشـنايـي تـو

 

 

براي ديـدنت لاف  گـدايي مـيزنم هر  شــب

ولي حتي نديدي بـر سـر كـوچه  گـدايي تـو

 

دراين وادي چنان مغرورميگردي كه درمكتب

براي درس  مغروران عـالـم هـم خـدايي تــو  

 

محبت نيست درقلبت، نمي فهمي‌چه ميگويم

برو ديگر كه از امشب بـرايم بـي صــفايي تـو 

 

رهايـت مــيـكنـم ديـگـر  بـــرو  آزاد آزادي

در اين منزلگه خــاكي ببين زيـبا رهايـي تـو

 

نگويم با كسي ديـگر كه تـو با ما چها كـردي

ولي در دل چنين‌گويم‌كه خيلي بي وفايي تـو
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 13:59 |

خسته تـريـن عـاشق تنها مــنم من

آنكه شكست است ز(من) ها منم من

 

آنـكه سـحرمـنت گــل را بـه گلشن

بار كـشد ‌خـار سـمن هـا  مـنم مـن

 

خون به جگر شد ز غمش شمع بسوز

ســوخـتـه پـروانـة تـنـها  مـنم من

 

دل تو بگومن چه كنم در غم هجرش

آنـكه بـــشد ورد دهــنها مــنم من

 

هـمچو تـو  مـجنون دل افـگار شـده

در پـي ليـلا بــه دمـــنها مــنم من

 

گـر  چـه رساند به دلـم باد نـسيمت

عـشق كه افـتاد به تـن ها مـنم مـن

 

آنكه دلــش هـم بگرفت است  از اين

نــغمة شـبـگـيـر زغـنـها مـنـم من

 

اي دل شـوريدة مـن بـاز فـغان كـن

بــلبل شـيداي چــمنها مــنم  مـن
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند13