تـو كـه رفـتي دلم از دوريت چـون كـودكـي آزُرد
نشست وگوشه اي تنها چو غمگين شعله اي افسرد
تو كه رفتي دلـم چون برگ پائيزي بـه زيـر افـتاد
سپس اين برگ زيـر چكمه هاي لحظه ها شدخُرد
تـو كه رفتي دلـم آتش گــرفت و در فــضاي درد
تمام قامت مـن را چـنان كــاغذ به آتش خُــورد
تــو كه رفـتي دلـم مرد و زمـان آمـد به قبرِ غم
به روي دسـت بي مهرش جسد را يـك تـنه آورد
توكه رفتي دلم ازرفتنت چون شيشه اي بـشكست
بـه هـر گـوشه فتاد و باد هر سو تكه اي را برد
بـه جـانِ رنـگ پـرخون شـفق ديـگر بـيا بـرگرد
توكه رفـتي دلـم چـون آفـتابي در غـروبي مرد
درون دل بـهاري بـودو گـلهايش طــراوت داشت
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در یکشنبه 18 آذر1386 و ساعت
13:49 |

