شـب داد خـود بردم به او گـفتا كه مـجنونت كنم
همچون كه ليلاكرده است اي دلپـرازخـونت كنم
شيرين صفت من تيشه در دستت نهم فــرهادوار
اي كـوه كـن با اشـك هايت غـرق جـيحونت كنم
مـورا پـريشان مـيكنم آنـگه كـه تــابـم طــره را
يك لحظه بي تابت كـنم غـم در دل افـزونت كنم
چونسرمه بر پلكم كشم يك لحظه با افـسون خود
چـشمك به چـشمانت زنم يـكباره افـسونـت كنم
سـرخيِ لبها را چـنان سـيرش كــنم تا غـنچه ها
از رو روند از سرخي اش اي دل چـنينخونت كنم
آن دم نگاهم گر كـني ناز آنـقدر بـر پــا كـــنم
تـا از مـــيان عـاقلان يك دفــعه بـــيرونتكـنم
سوداي عشقم را چنان من دردلت خــواهم فـكند
آتـش بـجانت مـي زنم رسـواي گـــردونت كـنم
آخـر رهـايـت مـي كنم مــن در ديـاربـي كـسي
زجرت دهـم رنـجت دهم غـمگين و محزونت كنم
اي قامتت هـمچون الف از جـور و از بي مـهري ام
قـوسي بـه اندامت نهم چـون از كـمر نـونت كنم
گـفتم عـطا كن بر مني شيدا كـه باشم چون گـدا
