شبي تاريك و بي پايان
شبي بي انتها و سرد وظلماني
تنم را دست جلادان بي پروا سپردند
گيوتين گردنم را قطع خواهد كرد
نمي دانم گناهم چيست
ولي انگار مي دانم كه حكمي سخت در پيش است
هوا مبهم
هوا بي درد و بي بنياد
نفس ها در درون سينه ها محبوس
كلامي، صحبتي، حرفي، صدايي نيست
همه حيران و سرگردان
همه چون كركسان ساكت
نه فريادي، نه غوغايي، نه حتي گريه اي خاموش
كه يك دم در سكوتي اينچنين موحش
نداي سركشي آمد :
گناهش چيست اي مردم ؟
يكي آهي كشيد و گفت :
گناهش عشق پاكش بود
همه جرمش به اشكش بود
و ديگر باز خاموشي مطلق
و نا گه در دو چشمم اشك جاري شد
كه حالا خوب ميدانم گناهم چيست
و مي دانم گناهي سخت سنگين است
و ديگر حتم دارم كه حكمي سخت در پيش است
