تبليغاتX
پشت پرچین انتظار

گیوتین

شبي تاريك و بي پايان

شبي بي انتها و سرد وظلماني

تنم را دست جلادان بي پروا سپردند

گيوتين گردنم را قطع خواهد كرد

نمي دانم گناهم چيست

ولي انگار مي دانم كه حكمي سخت در پيش است

هوا مبهم

هوا بي درد و بي بنياد

نفس ها در درون سينه ها محبوس

كلامي،  صحبتي، حرفي، صدايي نيست

همه حيران و سرگردان

همه چون كركسان ساكت

نه فريادي، نه غوغايي، نه حتي گريه اي خاموش

كه يك دم در سكوتي اينچنين موحش

نداي سركشي آمد :

گناهش چيست اي مردم ؟

يكي آهي كشيد و گفت :

گناهش عشق پاكش بود

همه جرمش به اشكش بود

و ديگر باز خاموشي مطلق

و نا گه در دو چشمم اشك جاري شد

كه حالا خوب ميدانم گناهم چيست

و مي دانم گناهي سخت سنگين است

و ديگر حتم دارم كه حكمي سخت در پيش است

تنم را دست جلادان بي پروا سپردم !!!!
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 9:36 |

توديدي خندة شـادم به روي چــهره ام مـادر

كه اين لبخند تلخي بود به بخت تـيره ام مادر

 

نـگو لا لا تو اي مادر كه اين فرزنددل خـسته

چنان از درد ميگريدكه اشكش ديده را بـسته

 

نگو از ناله هاي مـن نـسيم خـوش نـگار مـن

كه ديگر مرده ام اكنون  مپرس از روزگار مـن

 

اگر عشقم شود آتـش  زند بر پيكرم زان پـس

نخواهدرفت از يادم غم  دل از سرم زان  پـس

 

نـگو لالا تـو اي زيـبا شـكسته قـامـتم ديـگر

كه بي ياور در اين  وادي رسيدم تـا دم آخــر

 

 نديدي يار دل سنگم چگونه سنگ بر دل زد؟

چه بيرحمانه  بي ساغر  شراب ناب بر گل زد؟

 

به او هرچه وفا كردم ولي او  بي وفــايي كرد؟

به روي چهرة خيسم به ناز او خود نمايي كرد؟

 

دراين دنياي بـي مـهري نـگو لالا تواي مـادر

توان راست بودن نـيست دروغ از راستي بـهتر

 

خـداحافظ كه من رفتم ولي حرف دلم اينست

كه اين شهري‌كه درآنيدپرازبي‌مهري‌وكين‌است

 

مـن از رفتن نه خشنودم ولي لبخند خواهم‌زد

كه بي يك قطره اشك خوددوا بردردخواهم زد

 

توديـدي خـندة شـادم به روي چـهره ام مادر

كه ايـن لبخند تلخي بود به بخت تيره ام مادر
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت 14:3 |