صـداي دلـنشين يار ديگر حـال مـرا بـهتر نـخواهد كرد
گمان امشب غـم سنگين دل را ياد او كمتر نخواهد كرد
اگـر مرگ آيدامشب سر به بالينم چنان ميگيرمش در بر
كـه اورا تا ابـد مردي نـوازش اينچنين ديگر نخواهد كرد
چنان من مشق ماتم كرده ام در دل زبدعهدي اين دوران
كه حتي شاعري شوريده شعرش راچنين ازبر نخواهدكرد
زماني در مـيان عـاشقان هردم دم از مـيخانه و مـي بود
ولي گويا كنون ديگر كسي هم يادي از ساغر نخواهد كرد
نـميدانم چــه شـد رسـم وفـاداري خـداوندا بـگو اصـلاً
چـرا ايـن نان امروزي سگي راهم نمك پرور نخواهد كرد
گذشت آن روز كه دردل آتشي بودازغمييا ماتميشيرين
در اين آتشكده اكنون جهنم هم چنيناخگر نخواهد كرد
حـكايت گـر كـنم يك داسـتان از غـم بـراي مـردم دنيا
يقين دارم دگر افسانه ام را هـيچ كـس باور نـخواهد كرد
وزاين غوغاي بي درديكه منديدمدراين مردمگمان دارم
كه يك تن هم از آنها بي وفاييرا برون از سر نخواهد كرد
صداي تيشه ات راچون شنيدمخوبدانستم من اي فرهاد

