تبليغاتX
پشت پرچین انتظار
پشت پرچين انتظار؛ سكوتي است به وسعت خاطرات گذشته، خاطراتي گاه شيرين و گاهي تلخ كه در گذر زمان رنگ مي بازند و از ديدگان بي تفاوت ايام محو مي گردند.

پشت پرچين انتظار؛ شعري است تنها، مانند گلي كه آرام آرام مي رويد بدون هيچ منتي، ملول از روزگار كه غبار تنهايي بر آن نشسته و چشم به اميد باراني دوخته كه شايد روزي گلبرگهاي پژمردة خود را بتواند با قطره هايش طراوت بخشد و اين غبار تنهايي را از روي خسته اش باز شويد، اما اين را هم خوب مي‌داند كه به زودي بايد برگها را به دست تاراج خزان سپرد، ولي با تمام اين ناملايمات مي خواهد دوست داشتني باقي بماند.

پشت پرچين انتظار؛ فرصتي است براي شعر گفتن كه نا خودآگاه ذهن آشفته  را به سمت پشت بام كاه گلي مادر بزرگ سوق مي دهد، آن هنگام كه خيس از قطره هاي باران، بوي كاه گل مشام را نوازش مي دهد و جنوني خاص، احساس شناور بودن در گذشته هاي شيرين را به انسان القا مي كند، آن هنگام است كه احساس مي كني مي خواهي هميشه كودك و معصوم بماني.

پشت پرچين انتظار؛ حس شاعري به آن كودكي مي ماند كه بادبادك كاغذيش را به دستان نوازشگر باد مي سپارد تا نسيم، آرام آرام آنرا به افق دوردست برده و در آسمان نيلگون چنان هاله اي كم رنگ جلوه گري كند.

نمي دانم در اين بين به كودك چه لذتي دست مي دهد كه او را وا مي دارد تا ساعتها بدون هيچ هدفي به اين نقطة مبهم خيره بماند و چشم از آن برندارد.

شايد او با شيطنتي كودكانه مي خواهد وجود ناچيزش را در اين عالم هستي به منصه ظهور گذاشته و به عالميان اعلام كند كه او هم هست.

اما نه؛ يقين دارم كه پشت پرچين انتظار؛ كودكي نشسته است كه مي خواهد در تنهايي خويش آنچرا كه سالها بخاطرش رنج برده و خود را به زحمت انداخته بدست باد فراموشي بسپارد و نظاره گر دور شدنش باشد تا در اين هنگام با تمام وجودش باور كند كه دستش به آنچرا كه دوستش مي داشته و روزي بخاطرش تلاش كرده هرگز نخواهد رسيد و در اين ميان تنها تعلقش نخي خواهد بود به نازكي يك خداحافظي ساده از جنس خاطره، كه آنهم هر آن ممكن است با تلنگري كوچك از هم بگسلد و سالها بعد تنها در ذهنش به ياد داشته باشد كه روزي او هم بادبادكي داشته و ديگر هيچ ...

و اما امروز؛ بادبادكي ساخته ام با شور جواني، با خنده و شادي، گريه و ماتم وبالاخره با تمام كاميها و ناكاميها كه آنرا به دست مهربان باد مي سپارم، اما نه با شيطنت كودكانه بلكه با عشق و سر زندگي و ريسمانش را به دست ذهن عاشقاني مي سپارم كه خود مي دانند به كدامين سوي هدايتش كنند و گلي خواهد بود كه آنرا تقديم چشمهايي مي كنم كه هنوز زيبا ديدن را دوست دارند.

هر چند پشت پرچين انتظار كسي به ياد نداشته باشد كه من هم بادبادكي داشته ام.

 

سيد علاء الدين حسيني

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:59 |

ای نوعروس ماه پیشانی خداحافظ

ای آفتاب روز بارانی خداحافظ

 

ای خنده‌ی شیرین گل ای شاخه‌ی مهتاب

ای آتش پر مهر نورانی خداحافظ

 

ای غنچه‌ی پاک چمن ای سوسن خندان

ای آنکه چون یک شاخه ریحانی خداحافظ

 

ای ماه نورافشان آن شبهای تنهایی

ای قصه‌ها و راز پنهانی خداحافظ

 

با آنکه امیدی ندارم در قفایت آب

می ریزم ای زیبای کنعانی خداحافظ

 

شیدا برو دیگر بمانی یار می رنجد

سودی ندارد هم پشیمانی خداحافظ

 

من آرزو کردم که نورانی شود راهت

ای نو عروس ماه پیشانی خداحافظ

 

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:58 |

گفتی خداحافظ بگو یادی مکن دیگر ز من

گفتی که نحس است طالعت چون سیزده شو در زمن

 

گفتی که از پیشم برو دیگر نمی‌خواهم تو را

خسته شدم از این نفس چون جان رو از پیکر ز من

 

گفتی خزان آمد کنون از شاخسارم رو دگر

از بام اشک دیده‌ات چون رهگذر بگذر ز من

 

گفتی که بس کن قصه از فرهاد و شیرین گفتنت

ای بلبل مسکین بسوزی چون گل مجمر ز من

 

مستی فزا با شاهدی هر شب به میخانه ولی

در ذهن خامت پر مکن پیمانه و ساغر ز من

 

من هم وداعت می کنم از پشت مژگان ترم

هر چند یادت خیزد از دل بوی چون عنبر ز من

 

هر شب دعایت می کنم در سجده‌گاه یاد تو

از اشک ابرآگین دل دشت و دمن شد تر ز من

 

شیدا چه زیبا یادگاری بر درختی نقش کرد

یارا کجا یاری دگر پیدا کنی بهتر ز من

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:57 |

عاقبت عمرم همه دود هوا شد

عمر رفته حاصل از این ماجرا شد

 

صبر قلیانست و آبش اشک چشمم

آتشش غم، مجمرش از دل بپا شد

 

قامتش چون من نحیف است از غم یار

از سر غربت به هر کس آشنا شد

 

از کناره نی به شوق تا رساندن

دست حاجت بر لب یارش جدا شد

 

غلغله افتد به جانش گاه و بیگاه

چون به آغوش دم همدم رها شد

 

تا به مجلس آورندش شمع گردد

دور و بر از او پر از مهر و صفا شد

 

زاهد و عاشق نشسته گوشه‌ای رند

محفل امشب جمع بی ریب و ریا شد

 

چرخد این دنیا پس از هر پک که یعنی

چرخ می تازد، سکون ما بلا شد

 

این حکایت از دل شیدا نباشد

حال گیجی بر زبان بود و ادا شد

 

بس که من قلیان کشیدم در فراقت

عاقبت عمرم همه دود هوا شد

 

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:56 |

عشق هم چون حسن یوسف سایه می خواهد

آفتاب وصل را کم مایه می خواهد

 

بوده‌ای با من همیشه در خیال اما

عقل چون باور ندارد آیه می خواهد

 

کودک ذهنم کنون خام و پریشانست

خاطرت را تا بلوغش دایه می خواهد

 

یاس وصلت تا بگیرد پای در گلدان

خاک درد و اشک را هم لایه می خواهد

 

این درخت یاس در پای تو می پیچد

دل برای ایستادن پایه می خواهد

 

آفتابی خوب می دانم ولی جانا

چاره‌ای کو حسن یوسف سایه می خواهد

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:55 |

امشب که مرا مستی می برده ز هوشم

آن بار سترگ غم تو رفته ز دوشم

 

غم قهقهه بر دل زند از بام فراقت

من پای پیاده چه کنم بر که خروشم

 

چون یاد تو امشب سرکی بر دل من زد

در نزد خیالت سر و پا چشمم و گوشم

 

حسرت به دلم ماند تو را باز ببینم

وز چشمه‌ی وصلت کمکی آب بنوشم

 

گویند که صبر است گشاید در بختت

گویم که نر است او چه کنم باز بدوشم

 

صد حیف کسی نیست خریدار محبت

تا این گل اشکم به دو چشمش بفروشم

 

از دست من آن ماه گرفتی شب دیجور

من حرف ندارم که زنم با تو خموشم

 

شیدا غزل از غم چه سرایی همه دانند

پیراهن مشکی عزا را که بپوشم

 

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:53 |

نه يـادي دارم از رويـت نه حـتي يك اثـر از موي مـُشكينت

زمان آنقدرهم بگذشت كه رفت از خـاطرم لـبخند شـيرينت

 

چنان صبري نمودم  من كه صبرعاجزشد ازدست ورهايم كرد

كـنون بي صـبر مي جويم تو را  بي پر بـبين پـرواز شاهينت

 

كـه مي بيند  قفايش را چه خواهد شد پس‌از رفتن همانگونه

كـه رفـتي و نـديدي بـشكند قـلبم پـس از هر گام سنگينت

 

چو مي دانم كه رسم آسمان اين است كه از يادت روم ديـگر

فـراموشم كـني چـون باد كه با خـود مـي برد برگي زبالينت

 

ولـي هـرگز فـراموشم نـخواهي شد، به زيبايي قسم هرچـند

نـه يـادي بـاشد از رويـت نـه حتي يك اثر از موي مشكينت
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 7:38 |