توديدي خندة شـادم به روي چــهره ام مـادر
كه اين لبخند تلخي بود به بخت تـيره ام مادر
نـگو لا لا تو اي مادر كه اين فرزنددل خـسته
چنان از درد ميگريدكه اشكش ديده را بـسته
نگو از ناله هاي مـن نـسيم خـوش نـگار مـن
كه ديگر مرده ام اكنون مپرس از روزگار مـن
اگر عشقم شود آتـش زند بر پيكرم زان پـس
نخواهدرفت از يادم غم دل از سرم زان پـس
نـگو لالا تـو اي زيـبا شـكسته قـامـتم ديـگر
كه بي ياور در اين وادي رسيدم تـا دم آخــر
نديدي يار دل سنگم چگونه سنگ بر دل زد؟
چه بيرحمانه بي ساغر شراب ناب بر گل زد؟
به او هرچه وفا كردم ولي او بي وفــايي كرد؟
به روي چهرة خيسم به ناز او خود نمايي كرد؟
دراين دنياي بـي مـهري نـگو لالا تواي مـادر
توان راست بودن نـيست دروغ از راستي بـهتر
خـداحافظ كه من رفتم ولي حرف دلم اينست
كه اين شهريكه درآنيدپرازبيمهريوكيناست
مـن از رفتن نه خشنودم ولي لبخند خواهمزد
كه بي يك قطره اشك خوددوا بردردخواهم زد
توديـدي خـندة شـادم به روي چـهره ام مادر
كه ايـن لبخند تلخي بود به بخت تيره ام مادر
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت
14:3 |