تبليغاتX
پشت پرچین انتظار

نه يـادي دارم از رويـت نه حـتي يك اثـر از موي مـُشكينت

زمان آنقدرهم بگذشت كه رفت از خـاطرم لـبخند شـيرينت

 

چنان صبري نمودم  من كه صبرعاجزشد ازدست ورهايم كرد

كـنون بي صـبر مي جويم تو را  بي پر بـبين پـرواز شاهينت

 

كـه مي بيند  قفايش را چه خواهد شد پس‌از رفتن همانگونه

كـه رفـتي و نـديدي بـشكند قـلبم پـس از هر گام سنگينت

 

چو مي دانم كه رسم آسمان اين است كه از يادت روم ديـگر

فـراموشم كـني چـون باد كه با خـود مـي برد برگي زبالينت

 

ولـي هـرگز فـراموشم نـخواهي شد، به زيبايي قسم هرچـند

نـه يـادي بـاشد از رويـت نـه حتي يك اثر از موي مشكينت
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 7:38 |

توديدي خندة شـادم به روي چــهره ام مـادر

كه اين لبخند تلخي بود به بخت تـيره ام مادر

 

نـگو لا لا تو اي مادر كه اين فرزنددل خـسته

چنان از درد ميگريدكه اشكش ديده را بـسته

 

نگو از ناله هاي مـن نـسيم خـوش نـگار مـن

كه ديگر مرده ام اكنون  مپرس از روزگار مـن

 

اگر عشقم شود آتـش  زند بر پيكرم زان پـس

نخواهدرفت از يادم غم  دل از سرم زان  پـس

 

نـگو لالا تـو اي زيـبا شـكسته قـامـتم ديـگر

كه بي ياور در اين  وادي رسيدم تـا دم آخــر

 

 نديدي يار دل سنگم چگونه سنگ بر دل زد؟

چه بيرحمانه  بي ساغر  شراب ناب بر گل زد؟

 

به او هرچه وفا كردم ولي او  بي وفــايي كرد؟

به روي چهرة خيسم به ناز او خود نمايي كرد؟

 

دراين دنياي بـي مـهري نـگو لالا تواي مـادر

توان راست بودن نـيست دروغ از راستي بـهتر

 

خـداحافظ كه من رفتم ولي حرف دلم اينست

كه اين شهري‌كه درآنيدپرازبي‌مهري‌وكين‌است

 

مـن از رفتن نه خشنودم ولي لبخند خواهم‌زد

كه بي يك قطره اشك خوددوا بردردخواهم زد

 

توديـدي خـندة شـادم به روي چـهره ام مادر

كه ايـن لبخند تلخي بود به بخت تيره ام مادر
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت 14:3 |

شـب داد خـود بردم به او گـفتا كه مـجنونت كنم

همچون كه ليلاكرده است اي دل‌پـرازخـونت كنم

 

شيرين صفت من تيشه در دستت  نهم فــرهادوار

اي كـوه كـن با اشـك هايت غـرق جـيحونت كنم

 

مـورا پـريشان مـيكنم آنـگه كـه تــابـم طــره را

يك لحظه بي تابت كـنم غـم در دل افـزونت كنم

 

چون‌سرمه بر پلكم‌ كشم يك لحظه با افـسون خود

چـشمك به چـشمانت زنم يـكباره افـسونـت كنم

 

سـرخيِ لبها را چـنان سـيرش كــنم تا غـنچه ها

از رو روند از سرخي اش اي دل چـنين‌خونت كنم

 

آن دم نگاهم گر كـني  ناز آنـقدر  ‌بـر پــا كـــنم

تـا از مـــيان عـاقلان يك دفــعه بـــيرونت‌كـنم

 

سوداي عشقم را چنان من دردلت خــواهم فـكند

آتـش بـجانت مـي زنم رسـواي گـــردونت  كـنم

 

آخـر رهـايـت مـي كنم  مــن در ديـاربـي كـسي

زجرت دهـم رنـجت دهم غـمگين و محزونت كنم

 

اي قامتت هـمچون الف از جـور و از بي مـهري ام

قـوسي بـه  اندامت نهم چـون از كـمر نـونت كنم

 

گـفتم عـطا كن بر مني شيدا كـه باشم چون گـدا

گـفتا بــيا سـلطان تـنهايــي چـو قــارونت كـنم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 9:59 |

بـهانـه اي كـه آورم بــه اشـكهاي مـن تـويـي

چـو خلوتي به دل رسـد نـالة نـاي مـن تـويـي

 

نـماز مـيكند دلــم بــه قـصد قـربـتت‌ســـحر

چو فارغ از نـماز شــد دلـم دعـاي مـن تـويـي

 

خسته شدم دراين قفس از اين حيات بي هـدف 

به سوي تو سـفر كـنم كـه انـتهاي مـن تـويـي

 

اگـر مـريض بي عـلاج شـد دلـم بـگو طــبيب

چه مي كني دواي تن به دل شفاي من تـويـي

 

سـتاره هـا چـه بـا صـفا چـراغ آسـمان شـدند

در آسمان عـشق مـن مُـهِ  سـراي مـن تـويـي

 

چـراغ دل كـه سـوزِآن رسـد به عـرش كــبريا

ببين كه تـا كـجا روم چـنين  فـناي  من تويي

 

شـنيده اي كـه  نـي چـگونه نـاله مـيكند زغم

اگر كه ناله سر دهم  چو نـي  نـواي مـن تـويي

 

گــر از خــدا فـرشتة مـحبتي رســد مـــــرا

يـاد كـنم به گـل قـسم كه مـيتراي مـن تويي

 

ز ديـدگـان  شـور ايـن ددان و ديـو ســيرتـان

كسي كه (ان يكاد) شد‌چــنين بــراي من‌تويي

 

بـه فـقر عـاشقان شـبي كـه‌آمـدي بـه خاطرم

شــكايتي نـباشدم كه ايـن  غـناي من تـويـي
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 10:34 |

تـو كـه رفـتي دلم از دوريت چـون كـودكـي آزُرد

نشست وگوشه اي تنها چو غمگين شعله اي افسرد

 

تو كه رفتي دلـم چون برگ پائيزي  بـه زيـر افـتاد

سپس اين برگ زيـر چكمه هاي  لحظه ها شدخُرد

 

تـو كه رفتي دلـم آتش گــرفت و در فــضاي درد

تمام قامت  مـن را چـنان كــاغذ به آتش خُــورد

 

تــو كه رفـتي دلـم مرد و زمـان  آمـد به قبرِ غم

به روي دسـت بي مهرش جسد را يـك تـنه  آورد

 

توكه رفتي دلم ازرفتنت چون شيشه اي بـشكست

بـه هـر گـوشه  فتاد و  باد  هر سو تكه اي را  برد   

 

بـه جـانِ  رنـگ پـرخون شـفق ديـگر بـيا بـرگرد

توكه رفـتي  دلـم چـون آفـتابي در  غـروبي مرد

 

درون دل بـهاري بـودو گـلهايش طــراوت  داشت

تو  كه رفتي دلم چون‌گـل درون غـنچه اش پژمرد
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در یکشنبه 18 آذر1386 و ساعت 13:49 |

تو اي شيرين ترين رؤيـا  تـو اي همـــــــراز ناپـيـدا

تو اي زيــبــاتـــرين افــــسانة  نـــاگفتة شـــــيدا

 

تو از آغـــــاز تــا پــايــان هــمه آهـنگ شـعر مـن

تو پايان غـم  و دردي تــــو اي آغـــــاز شاديـــــها

 

تو شـيرين تر از آن شـعري كه در ديـوان فــــرهادي

تو ســوداي دل مــجنون تــو اي زيــبا تـر از لـــيلا

 

تو آن شـعري كه بايادت به وسعش هركه شعري گفت

زمــانــي حافــظ و ســعدي كـــنون افــسانة  نـيما

 

گــزافي نــيست اگـــر گـــويم در آن  تــاريكي دلها

تو بودي شــمس تــبريزي كـه شــد الــهام  مــولانا

 

تو چــون گــرماي خــورشيدي تو اي بالاتر از مهتاب

تو چــون يـك خـوشه پـرويني تو اي رنگي تر از مينا

 

تـو چــون نــيلوفري هــستي درون بـــركة قــــلبم

تـو آن لــبخند آرامـي مـــيان اشـــك بــي پــــروا

 

تو آن پـــاكي كـه گـر آيي شــبي در كوچــة غـمـها

نـواي گــــام پــاهـايت قـــيامت‌مــــيكند بـــرپــا

 

تو يك بـــستان گلـــستاني توصـد مـــنظومة عشقي

تـواي خـــــرم تـر از صـــحرا تـو اي آبي تر از دريـا

 

قــسم بـرايــن دل مــجنون كـه چــون فرهاد مينالد

توآن لــــيلاي شيــريني  كه خـوابش برده( شيدا) را
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 13:50 |

گـل از  گيسوي خوشبويت اثر دارد

وگـرنه از كـجا گـل اين  هـنر دارد

 

اگرگل‌درچمن هم‌رنگ‌و بويي‌داشت

گـمان از روي زيـبايـت  خـبر دارد

 

سـپيد اسـت روي زيبايت سيه ابرو

همان رنگي كه  بر چهره سحر دارد

 

گل از خجلت‌درون‌غنچه اش ‌پيچيد

چـنين گـل از مـلاقاتت  حذر دارد

 

پـرستوي مـهاجر چـون گـشايد پر

بـه قـصد ديـدنت شـوق  سفر دارد

 

بـيا ديـگر كـه جز ديـدار چشمانت

بـميرد دل امـيدي گــر دگـر دارد

 

درخـت اينجا زبارش خم شد آخراو

بـراي لــمس دســتانت ثـمر دارد
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 14:1 |

بر فراز قاف غـم سيـمرغ بـي بــال و پرم

در سـراب زنــدگي از مرغ شب تنها تـرم

 

تيشه هم ديگر پس از فرهاد نالد هر زمان

دست مهري نيست تا كوبد بكوهي ديگرم  

 

بـخت خـواب آلـوده بـيداري نـدارد گوييا

گـريه هـم ديگر ندارد لطف بـر چشم ترم

 

درپس‌بْغضي‌چنين مبهم‌كه من‌دارم به دل

از تـمــام عالــم هستي كـنون‌گويي دُرم

 

مِـي بريز از غـم چـرا ديگر تعلّل مي كني

تو نمي بيني مـگرسـاقي تـهي شد ساغرم

 

رستـمي كو تا بـجويد شـرح اين دلدادگي

عاشـقي كـو تا بگويم من‌چه آمد بـر سرم

 

زال را گـوييد ديـگر پـر نــسوزاند كه من

بر فراز قاف غـم سـيمرغ بـي بــال و‌پـرم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 13:52 |

به نامت اي  خداوندي كه رحمن و رحـيمي

بـزرگي خـالـقي يـكتاي مـحمود و  عـليمي

 

محمد را فــرستادي در اين عالـم ز رحـمت

رســـول مــهربـاني  در صــراط مـستقيمي

 

عـلي  آمــد بــرون از كــعبة مـهرت  يـگانه

عـلي هــم قبله اي باشد كه او را تو  مـقيمي

 

بـتول فـاطمه زهراي اطـهر چون فـهيم است

كــند او مــادران را سـروري با ايـن فـهيمي

 

خدايا دسـت بشكن هــر كه از او بشكند دل

كندرب لـعنتت دشـمن چو اهريمن  رجيمي

 

حـسن را با حـسين آن دو امـــام مجتبي را

كـه گـفتي سيد اهـل بــهشتند و  مــديمي

 

چــو زين العابدين سجاد و بـاقر بــود اينجـا

توصـادق را عطا كردي به مـاهـاچون نسيمي

 

امامي چون تو كاظم را به ما لـطفش نـمودي

رضـا را باجـوادش داده اي از بــس  كـريمي

 

توهادي داده  بودي  عسكري راهـم رسـاندي

چه شكرت‌ گويم از مهرت خـداوندي حكيمي

 

چوخـورشيدي كه پـشت ابرغيبت بود مستور

شده مهدي به درگاهـش  همي باشم  نديمي

 

كه هـر بـيتي به يـادش مي شود آغاز شـعرم

فـداي خـاك پايش‌چـون شـوم عـبد ظليمي

 

چـو  سـتار الـعيوبي اي خــداوند خــطاپوش

تو در يـابم كـه ( شيداي) تـو باشم ازجحيمي

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در پنجشنبه 15 شهریور1386 و ساعت 13:47 |

بيا ديـگر كـه چـشمم طـاقت دوري  نـدارد

براي ديـدنت دل  تــاب مــهجوري  نــدارد

 

بيا ديـگر كه دنـيا  آنـقدر تـنگ اسـت امروز

كه حـتي‌مـرده اي هـم اينچنين‌گوري ندارد

 

شب‌دوري‌چه نمناك‌است با اين‌حجم كوچك

دگر خـورشيد عـالـم تاب هـم نـوري نـدارد

 

نـخواهم تـيشه را ديـگر،  توان كوفتن نيست

كه بـعد از تـو ببين بـازوي مـن زوري نـدارد

 

نـديدم مـست گردم  بُعدِ  هجرانت پس از تو

شــراب نـاب  ديــگــر آب انــگوري  نـدارد

 

بـيا ديـگركه گـريان، اين حـكايت با تو گويم

كسي جز تو چنين ( شيداي) رنجوري نـدارد
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 13:48 |

دوش محفل اشك‌ريزان گشته بود

ديـده  گريان‌دل پريشان‌گشته بود

 

كــلبة مـا در ســكوتي  مـرگــبار

هـمنشين با بـي نوايان‌گـشته بـود

 

وصـل يـارم آنـچنان شـوري نـهاد

در تنم گويي‌كه او جان گشته بـود

 

گر چه  گـردابي شـده دريـاي غم

دل درآن ايمن ز طوفان  گشته بود

 

ايـن دل از فـرط ملالـت  در  نبرد

با مني  تنها به مـيدان گـشته بـود

 

بي كسي درديست بي درمان  مـرا

درد را گو چون طبيبان گشته بـود

 

ماه خـود را چـون نـديـدم در  برم

ديدمـش او با رقـيبان گـشته بـود

 

بـس كه آن گل عشوه ها آغاز كرد

بـلبل مـسكين خروشان گشته بود

 

دان كه شيدا دامنش تر شد زعشق

گرچه او فارغ ز دامـان گـشته بـود
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:3 |

شـود آيـا تــو مـرا بـاز  بـــخواني

بـه كـناري بـبري جـــان بـستاني

 

تـو هـمان سـرو  بلندي كه برم بود

بـه دلـم عـشق دمـيدي و  جـواني

 

تو سفر كردة مــن باش و  زكـويت

خــبري نامـد وهـيچ از تـو نـشاني

 

گر نديدت دل من در همه عـمرش

دل بـخواهد كـه تو صد سال بماني

 

كـفنم  بــستر گــلهاست نـشانش

سـر دفـنم چـو بـيايي تـو زمــاني

 

گفته (شيدا) به كـلامش كه  خدايا

شــود آيا تـو مــرا  بـاز بـــخواني
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:2 |

تو رفتي ونديدي‌در غمت هرگـوشه و هر دم

كه با چشمان اشك آلوده شبهاگريه ميكردم

 

بر اين زخمي‌كه ازجورش زمانه بر دل‌من زد

تو تـنها مـرهمي بـودي بـراي قلب پر دردم

 

كـجا رفتي كه از دوريت بهار دل خزاني شد

امـيدي نيست براي اين دل يخ بستة سردم

 

بـرايت گريه خواهم كرد اگر در محبس دنيا

نـبود اين گريه ام حتماً ز غم جانانه ميمردم

 

در اين ظلماني مطلق كه آنرا زندگي خوانند

من آن شبگرد تنهايم كه  دنبال تو  ميگردم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:2 |

در ايـن ميخانه من بي تاب مي نوشم

چنين مـي از غم احـباب مـي نـوشم

 

فـراقـت زهـر تـلخي شـد به كام دل

ببين اين را چه من بي تاب مي نوشم

 

به بيداري اگر يك جرعه وصلي نيست

همان يك جرعه را درخواب مي نوشم

 

عـطش بر دل فـشار آرد ملالي نيست

كـه از چـشمت شـراب ناب مي نوشم

 

خـيالت را چــنان مــن بـاورش دارم

كـه گـويا از سـرابي آب مـي نـوشـم

 

دگـر بـازآ كـه از شــلّال  گـيسويـت

مـن آب از چـشمة مـهتاب مي نوشم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:2 |

كـجا رفـتي غـم شـبهاي تار من

تـمام هـستي و دار و نـدار  مـن

 

كـجا رفـتي تـو اي رود خروشانم

كـه بي تو از عطش رفته قرار من

 

كدامين‌سوي تابيدي تو اي‌مهتاب

كه بي تو چون‌شبي‌شدروزگار من

 

فـداي چشم خندانت تو اي باران

تـسلي بخش دشت گـريه زار من

 

مـلالي از خزانم نيست بـعد از تو

كـه خـشكيده تمام  شاخسار من

 

زمستان است‌و‌سرما مي‌كند بيداد

كـجا جـويم تـو را اي نو بهار من

 

شدم خاكستري بر باد و هرگوشه

فتاده بر زمين خاشاك وخـار من

 

از آتش خانة دوزخ گريزي نيست

اگـر يـادت نـباشد در كـنار مـن

 

اگـر  روزي مـنم قـصد سفركردم

خـدايا يـاد او كـن ره سـپار  من
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:1 |

چه مي شد گر تو را من باز مي ديدم

دمـي امشب تو را دمـساز  مـي ديدم

 

چه مي شـد از وراي شـيشه هاي غم

تــو را يـكباره ديـگر بـاز مـي ديـدم

 

چه گويم من تورا دردل چه‌مـي بينم

كـه بـر كـويت هـمه دلباز  مي ديدم

 

تو اي تك‌كهكشان‌عشق هستي بخش

تـو را يـك آسـمان پـروازمــي ديدم

 

به غـنچه قبل از آنكه گل بگيرد بوي

تـو را بـر گـل گـلاب انداز  مي ديدم

 

و آن لحظه‌كه چون يك‌غنچه‌روئيدي

تـو را چـون  يك كبوتر ناز مي ديدم

 

به مـحرابت عـبادت چون بپا مي شد

نياز مـن تـو را چـون راز مــي ديدم

 

مـيان لالـه هـاي  دشـت احــساسم

تــو را چــون نـغمة آواز مـي ديـدم

 

وراي وصـل سرسبزت به دل افسوس

فـراقت را مــن از آغــاز  مـي ديـدم

 

بـه صبحي بعد از اين شبهاي ظلماني

چه مي شد گر تو را من باز مي ديدم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:1 |

دوش مـــرا وعــدة ديــدار  تــو دادند

دعــوت وصــلي  به هــوادارتــو دادند

 

تــشنه لـبي بــودم و چـون آب حياتي

از لـــب آن چـشمة  بـيـدار تـو  دادند

 

من كـه چـو مـخمور نگاهت شده بودم

جـــام شـرابي بـــه وفـادار تــو دادند

 

مي رســد از دور به مـــن نامة وصلت

وصل رخت مـژده به اين يــار تو دادند

 

ديــدةمــن گـريه همي كرد و ندانست

عــشق مــرا شــهرة بـازار  تــو  دادند

 

مـن چــه شـكايت كـنم از جور رقيبان

گــردن مــن را بـه ســر دار تـو دادند

 

دعـوت و آن  مژده و آن وعده چو بودند

جـرعه دوايــي كـه  بـه بيمار تو  دادند
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:0 |

از گريه هاي هـر شبم  چون من هميشه دم زنم

ترسم بـفهمد يار  من در حـال شـكوه  كــردنم

 

افتاده اي مسكين شدم بيچاره اي  بي دين شدم

آواره اي غمگين شدم چون عـاشقان بـر سر زنم

 

 

يادي كنم برجان قسم چون‌گـريه را سرمي دهم

از بـهر هـجرت در دلم سـيلاب بـر پا  مـي كنم

 

ديـگر نـباشد بـلبلي مــــهرت نـبرد از او دلـي

در باغ چـون تنها گــلي تـرسم  بـگيري  دامنم

 

اي دام دل آن خــال تو وي طالـعم هم فـال تو

سنگي ترين دل مال‌ تو اي داد ازآن جورت صنم

 

ساغر نشد لـبريز آن شـربت  كه مي سازد تـوان

من هم كه هستم بي نشان‌دستي بكش‌براين تنم

 

لــيلا تـويي مجنون منم ، عـذرا تويي وامق منم

شـيرين تويي خسرو منم عاشق ترين شيدا  منم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:0 |

شدم من گر چه بي مرهم فراموشت نخواهم كرد

چـنان شـيداي بي همدم فراموشت نخواهم كرد

 

اگر گـلبرگ  ذهـنم ر ا بـه طـوفاني دهم  بر باد

به حــجم قــطرة شـبنم فراموشت نخواهم كرد

 

 

مرا گـر سلطنت بـخشند و هستي را كنند ملكم

دهــندم گــر هـمه عالم فراموشت نخواهم كرد

 

وگـــر دنيا دهـــندم تا فـراموشت كنم يك دم

به‌چشمانت قسم يك دم فراموشت  نخواهم كرد

 

به نــامردي اگـر هــم آسمان تنگي كـند با من

گــدايي مــي كنم با غم  فراموشت نخواهم كرد

 

اگــر در عــالم لاهـوت به يـكباره شــوم محرم

به جان هــستي آدم  فــراموشت  نـخواهم كرد