تبليغاتX
پشت پرچین انتظار

گیوتین

شبي تاريك و بي پايان

شبي بي انتها و سرد وظلماني

تنم را دست جلادان بي پروا سپردند

گيوتين گردنم را قطع خواهد كرد

نمي دانم گناهم چيست

ولي انگار مي دانم كه حكمي سخت در پيش است

هوا مبهم

هوا بي درد و بي بنياد

نفس ها در درون سينه ها محبوس

كلامي،  صحبتي، حرفي، صدايي نيست

همه حيران و سرگردان

همه چون كركسان ساكت

نه فريادي، نه غوغايي، نه حتي گريه اي خاموش

كه يك دم در سكوتي اينچنين موحش

نداي سركشي آمد :

گناهش چيست اي مردم ؟

يكي آهي كشيد و گفت :

گناهش عشق پاكش بود

همه جرمش به اشكش بود

و ديگر باز خاموشي مطلق

و نا گه در دو چشمم اشك جاري شد

كه حالا خوب ميدانم گناهم چيست

و مي دانم گناهي سخت سنگين است

و ديگر حتم دارم كه حكمي سخت در پيش است

تنم را دست جلادان بي پروا سپردم !!!!
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 9:36 |

دلم شكسته امشب

چو شيشه اي بلورين

كه مي خورد برآن سنگ

 زدست كودكي شر

كه ميدهد به بازي

اميد روز فرهاد

به گريه هاي شيرين

دلم گرفته امشب

غمي به دل نشسته

از اين سكوت موحش

كه آيد از پس دشت

به اين خموشي شب

شبي بدون پروين

شبي بدون نغمه

شبي به نام ليلا

كه مي برد ز مجنون

صبوح عاقلي را

در آسمان تيره

در اين سكوت غربت

چوشيشه اي بلورين

دلم شكسته امشب
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در چهارشنبه 17 بهمن1386 و ساعت 9:9 |

گل زيباي گلستان

گل سرخي كه قشنگ است

چو شقايق به بيابان

دل من باغ بزرگي است

به اندازة يك دشت

دشتي كه وسيع است

به بزرگي بيابان

كه درآن جاي تو باشد

تو دراين باغ مرادي

من بي مايه مريدم

بخدا جز تو گل من

به دلم هيچ نكارم

به دلم جز گل رويت

گل ديگري نباشد

گل زيباي گلستان

گل سرخي كه قشنگ است

چو شقايق به بيابان
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:10 |

دلم لبريز حرف است و نمي دانم چه گويم

در اين واپس شبي تاريك

ندارد هم حسابي شعله شمعي

كه مي سوزد كنارم

چو فانوسي كه سوسو ميكند ترسم

كه خاموشش كند باد

در اين دشتي كه مردي هم ندارد

دل بشكسته اي باشد كنارم

كه ميگويد غمش را :

مگر اينجا كجا باشد

كه جغدان حمله ور گشتند

غرورم را شكستند

براي من عقابي تيز چنگال

چه ننگين است بيگانه

بيايد خانه اي سازد برايم

كند چون جيفه دشتي آشيانم

چه پردرد است اين دل

چه پر خون است اين دل

كه ميگويد غمش را

نمي فهمد كلامش كس

دراين واپس شبي تاريك

به اين صحرا به اين دريا

به اين وادي به اين گرداب

به اين موجي كه ميخيزد

زطوفانهاي بي پروا

منم تنهاترين فرياد

كه مي آيد ز حلقومش نفيرم

دراين واپس شبي تاريك

كه بر دارش نمودند

ملخهايي كه مي آيند

ز راهي كج

كه ختمش مي شود مرداب

در اين واپس شبي تاريك

دلم لبريز حرف است و نمي دانم چه گويم
+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:10 |