تبليغاتX
پشت پرچین انتظار
به مناسبت ولادت مولای متقیان علی ابن ابی طالب علیه السلام

جز علی هرگز کسی را من نمی‌گیرم به یاری

دم بدم جز ذکر نامش من ندارم هیچ کاری

 

نام مولا بر در عرش خدا بنوشته اند

اسم اعظم غبطه بر نام علی دارد به زاری

 

عشق، شمشیری میان دست مولایم علی بود

لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقاری

 

کعبه را میلاد حیدر کرده تقدیس و مطهر

ور جز این باشد چه دارد خان سنگی اعتباری

 

گر علی با کفر در خندق نمی شد در نبرد

حتم دارم تا قیامت هم نمی آمد سواری

 

مادر عالم به دامانش ندیده چون علی را

بین نخلستان کند او تا سحر شب زنده داری

 

چشم گر نگشوده بود او در حرم، آن طفل پاک

پس چرا محراب خونین گشته بود از بی قراری

 

عشق بازی می کند این مسجد کوفه، علی را

سجده بر خاکست و چشمانش روان چون جویباری

 

زهد و تقوی و ورع هم شرمسار مرتضی‌است

قصه از خوبان نمی گویم، بود چون شرمساری

 

جز علی بر منبر هستی که گفت آخر سلونی

پرسشی از او نکردند و گذشتند از کناری

 

من ندارم توشه‌ای گویم به شادی گر بپرسند

روز محشر جز محبت از علی شیدا چه داری

 

حاجتم را یاعلی من با تو می گویم که می‌دانی

جز درت هرگز دری را من نمی‌گیرم به یاری

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در یکشنبه 23 تیر1387 و ساعت 11:31 |

ای نوعروس ماه پیشانی خداحافظ

ای آفتاب روز بارانی خداحافظ

 

ای خنده‌ی شیرین گل ای شاخه‌ی مهتاب

ای آتش پر مهر نورانی خداحافظ

 

ای غنچه‌ی پاک چمن ای سوسن خندان

ای آنکه چون یک شاخه ریحانی خداحافظ

 

ای ماه نورافشان آن شبهای تنهایی

ای قصه‌ها و راز پنهانی خداحافظ

 

با آنکه امیدی ندارم در قفایت آب

می ریزم ای زیبای کنعانی خداحافظ

 

شیدا برو دیگر بمانی یار می رنجد

سودی ندارد هم پشیمانی خداحافظ

 

من آرزو کردم که نورانی شود راهت

ای نو عروس ماه پیشانی خداحافظ

 

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:58 |

گفتی خداحافظ بگو یادی مکن دیگر ز من

گفتی که نحس است طالعت چون سیزده شو در زمن

 

گفتی که از پیشم برو دیگر نمی‌خواهم تو را

خسته شدم از این نفس چون جان رو از پیکر ز من

 

گفتی خزان آمد کنون از شاخسارم رو دگر

از بام اشک دیده‌ات چون رهگذر بگذر ز من

 

گفتی که بس کن قصه از فرهاد و شیرین گفتنت

ای بلبل مسکین بسوزی چون گل مجمر ز من

 

مستی فزا با شاهدی هر شب به میخانه ولی

در ذهن خامت پر مکن پیمانه و ساغر ز من

 

من هم وداعت می کنم از پشت مژگان ترم

هر چند یادت خیزد از دل بوی چون عنبر ز من

 

هر شب دعایت می کنم در سجده‌گاه یاد تو

از اشک ابرآگین دل دشت و دمن شد تر ز من

 

شیدا چه زیبا یادگاری بر درختی نقش کرد

یارا کجا یاری دگر پیدا کنی بهتر ز من

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:57 |

عاقبت عمرم همه دود هوا شد

عمر رفته حاصل از این ماجرا شد

 

صبر قلیانست و آبش اشک چشمم

آتشش غم، مجمرش از دل بپا شد

 

قامتش چون من نحیف است از غم یار

از سر غربت به هر کس آشنا شد

 

از کناره نی به شوق تا رساندن

دست حاجت بر لب یارش جدا شد

 

غلغله افتد به جانش گاه و بیگاه

چون به آغوش دم همدم رها شد

 

تا به مجلس آورندش شمع گردد

دور و بر از او پر از مهر و صفا شد

 

زاهد و عاشق نشسته گوشه‌ای رند

محفل امشب جمع بی ریب و ریا شد

 

چرخد این دنیا پس از هر پک که یعنی

چرخ می تازد، سکون ما بلا شد

 

این حکایت از دل شیدا نباشد

حال گیجی بر زبان بود و ادا شد

 

بس که من قلیان کشیدم در فراقت

عاقبت عمرم همه دود هوا شد

 

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:56 |

عشق هم چون حسن یوسف سایه می خواهد

آفتاب وصل را کم مایه می خواهد

 

بوده‌ای با من همیشه در خیال اما

عقل چون باور ندارد آیه می خواهد

 

کودک ذهنم کنون خام و پریشانست

خاطرت را تا بلوغش دایه می خواهد

 

یاس وصلت تا بگیرد پای در گلدان

خاک درد و اشک را هم لایه می خواهد

 

این درخت یاس در پای تو می پیچد

دل برای ایستادن پایه می خواهد

 

آفتابی خوب می دانم ولی جانا

چاره‌ای کو حسن یوسف سایه می خواهد

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:55 |

امشب که مرا مستی می برده ز هوشم

آن بار سترگ غم تو رفته ز دوشم

 

غم قهقهه بر دل زند از بام فراقت

من پای پیاده چه کنم بر که خروشم

 

چون یاد تو امشب سرکی بر دل من زد

در نزد خیالت سر و پا چشمم و گوشم

 

حسرت به دلم ماند تو را باز ببینم

وز چشمه‌ی وصلت کمکی آب بنوشم

 

گویند که صبر است گشاید در بختت

گویم که نر است او چه کنم باز بدوشم

 

صد حیف کسی نیست خریدار محبت

تا این گل اشکم به دو چشمش بفروشم

 

از دست من آن ماه گرفتی شب دیجور

من حرف ندارم که زنم با تو خموشم

 

شیدا غزل از غم چه سرایی همه دانند

پیراهن مشکی عزا را که بپوشم

 

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:53 |