پشت پرچين انتظار؛ شعري است تنها، مانند گلي كه آرام آرام مي رويد بدون هيچ منتي، ملول از روزگار كه غبار تنهايي بر آن نشسته و چشم به اميد باراني دوخته كه شايد روزي گلبرگهاي پژمردة خود را بتواند با قطره هايش طراوت بخشد و اين غبار تنهايي را از روي خسته اش باز شويد، اما اين را هم خوب ميداند كه به زودي بايد برگها را به دست تاراج خزان سپرد، ولي با تمام اين ناملايمات مي خواهد دوست داشتني باقي بماند.
پشت پرچين انتظار؛ فرصتي است براي شعر گفتن كه نا خودآگاه ذهن آشفته را به سمت پشت بام كاه گلي مادر بزرگ سوق مي دهد، آن هنگام كه خيس از قطره هاي باران، بوي كاه گل مشام را نوازش مي دهد و جنوني خاص، احساس شناور بودن در گذشته هاي شيرين را به انسان القا مي كند، آن هنگام است كه احساس مي كني مي خواهي هميشه كودك و معصوم بماني.
پشت پرچين انتظار؛ حس شاعري به آن كودكي مي ماند كه بادبادك كاغذيش را به دستان نوازشگر باد مي سپارد تا نسيم، آرام آرام آنرا به افق دوردست برده و در آسمان نيلگون چنان هاله اي كم رنگ جلوه گري كند.
نمي دانم در اين بين به كودك چه لذتي دست مي دهد كه او را وا مي دارد تا ساعتها بدون هيچ هدفي به اين نقطة مبهم خيره بماند و چشم از آن برندارد.
شايد او با شيطنتي كودكانه مي خواهد وجود ناچيزش را در اين عالم هستي به منصه ظهور گذاشته و به عالميان اعلام كند كه او هم هست.
اما نه؛ يقين دارم كه پشت پرچين انتظار؛ كودكي نشسته است كه مي خواهد در تنهايي خويش آنچرا كه سالها بخاطرش رنج برده و خود را به زحمت انداخته بدست باد فراموشي بسپارد و نظاره گر دور شدنش باشد تا در اين هنگام با تمام وجودش باور كند كه دستش به آنچرا كه دوستش مي داشته و روزي بخاطرش تلاش كرده هرگز نخواهد رسيد و در اين ميان تنها تعلقش نخي خواهد بود به نازكي يك خداحافظي ساده از جنس خاطره، كه آنهم هر آن ممكن است با تلنگري كوچك از هم بگسلد و سالها بعد تنها در ذهنش به ياد داشته باشد كه روزي او هم بادبادكي داشته و ديگر هيچ ...
و اما امروز؛ بادبادكي ساخته ام با شور جواني، با خنده و شادي، گريه و ماتم وبالاخره با تمام كاميها و ناكاميها كه آنرا به دست مهربان باد مي سپارم، اما نه با شيطنت كودكانه بلكه با عشق و سر زندگي و ريسمانش را به دست ذهن عاشقاني مي سپارم كه خود مي دانند به كدامين سوي هدايتش كنند و گلي خواهد بود كه آنرا تقديم چشمهايي مي كنم كه هنوز زيبا ديدن را دوست دارند.
هر چند پشت پرچين انتظار كسي به ياد نداشته باشد كه من هم بادبادكي داشته ام.
سيد علاء الدين حسيني

