تبليغاتX
پشت پرچین انتظار - خداحافظ بگو

گفتی خداحافظ بگو یادی مکن دیگر ز من

گفتی که نحس است طالعت چون سیزده شو در زمن

 

گفتی که از پیشم برو دیگر نمی‌خواهم تو را

خسته شدم از این نفس چون جان رو از پیکر ز من

 

گفتی خزان آمد کنون از شاخسارم رو دگر

از بام اشک دیده‌ات چون رهگذر بگذر ز من

 

گفتی که بس کن قصه از فرهاد و شیرین گفتنت

ای بلبل مسکین بسوزی چون گل مجمر ز من

 

مستی فزا با شاهدی هر شب به میخانه ولی

در ذهن خامت پر مکن پیمانه و ساغر ز من

 

من هم وداعت می کنم از پشت مژگان ترم

هر چند یادت خیزد از دل بوی چون عنبر ز من

 

هر شب دعایت می کنم در سجده‌گاه یاد تو

از اشک ابرآگین دل دشت و دمن شد تر ز من

 

شیدا چه زیبا یادگاری بر درختی نقش کرد

یارا کجا یاری دگر پیدا کنی بهتر ز من

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید علاءالدین حسینی در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 8:57 |